حسن بن حسين شيعى سبزوارى
59
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )
ملامت كردند و گفتند : فاطمهء زهرا دختر رسول خدا و فرزندانش حسن و حسين - عليهم السّلام - درين سراىاند . چگونه سوزى ؟ گفت : ايشان را مىترسانم نه آنست كه آنچه بگفتم بكردم . فاطمهء زهرا - عليها السّلام - آواز داد كه من هيچ قوم نديدهام و نشنيدهام بدتر از شما كه رسول خداى را بر جنازه پيش ما بگذاشتيد و خود به اين كار مشغول شديد و ما را درين هيچ حق نديديد . زود بود كه خداى تعالى داد ما از شما بستاند . امير المؤمنين على - عليه السّلام - گفت : من سوگند خوردهام كه بيرون نيايم و ردا برنيفكنم « 1 » تا كتاب خداى را كه شما انداختهايد ، جمع كنم . پس ايشان بازگشتند و عمر ، ابو بكر را گفت : اين كار بر تو راست نگردد و ما ايمن نباشيم تا على بن ابى طالب بيعت نكند . ابو بكر گفت : كه را به طلب وى فرستيم ؟ عمر قنفذ را آواز داد ، او مردى بود از بنو تميم ، يكى از جملهء طلقا ، سختدلى درشتخويى . قنفذ را با جمعى اعوان بفرستاد به در سراى امير المؤمنين على و دستورى خواست . دستورى نيافت . ياران او بازگشتند و ابو بكر و عمر را خبر كردند كه دستورى نمىدهند كه به سراى رويم . گفتند : بىدستورى در رويد . خواستند كه بىدستورى [ 23 - پ ] در روند . فاطمه - عليها السّلام - در پس درآمد و گفت : شما را دستورى نيست كه در سراى من آييد . عمر را خبر دادند ، در خشم شد و گفت : ما را با زنان چه كار ؟ بفرمود تا هيمه برگرفتند و گرد سراى درآمدند و در سراى امير المؤمنين بود و فاطمه و حسن و حسين - عليهم السّلام . عمر به آواز بلند گفت : اى على ؛ بيرون آى و خليفهء رسول را بيعت كن و اگر نه اين سراى با تو بسوزم . اين بگفت و به نزديك ابو بكر رفت و مىترسيد كه ناگاه على با شمشير بيرون آيد و قنفذ را گفت : اگر بيرون نيايد ، تو خود را در سراى وى انداز و اگر نتوانى آتش در سراى وى زن . قنفذ بيامد و خود را در سراى وى انداخت . امير المؤمنين دست به شمشير زد ، همهء جماعت بر وى افتادند و بعضى ديگر بگريختند و بعضى وى را مىكشيدند . فاطمه فرا پيش آمد و گفت :
--> ( 1 ) . ق : برنيندازم .